بچه را آن طور نمی زنند!

شب‌هایی که آقای حاج شیخ رجبعلی(خیاط) جلسه می‌رفته، مأمور بردن و آوردن ایشان، مرحوم صنوبری بوده است...
یک روز آماده می‌شود که حاج شیخ را ببرد به جلسه، خانم ایشان از بچه اش ناراحت شده، گویا بچه کاری می‌کرده، اذیت می‌کرده، یک دفعه به صورتی که بچه غافل بوده می‌زند به پشت او؛ تا این ضربه را می‌زند، کمر خودش خمیده شده و به شدت شروع می‌کند به درد گرفتن!
آقای صنوبری وقتی خانمش را در این وضع می‌بیند، می‌گوید: من می‌خواهم بروم دنبال آقا شیخ رجبعلی، تو هم بیا توی ماشین؛ سر راه تو را به درمانگاهی می‌برم...
رفتیم آقا شیخ رجبعلی را سوار کردیم.... همین طور که داشتیم می‌رفتیم گفتم: آقای حاج شیخ! ایشان که عقب ماشین نشسته، خانم من است، می‌خواهم ببرم دکتر؛ ایشان را دعا بفرمایید!
آقا شیخ رجبعلی گفت: دکتر نمی‌خواهد؛ بچه را آن طور نمی‌زنند!
گفتم: آقا چه کار کنیم؟!
فرمود: خوشحالش کنید... یک چیزی بخرید تا خوشحال شود! گفت: رفتیم یک چیزی، اسباب بازی یا خوردنی گرفتیم و دادیم دست بچه؛ همین که خوشحال شد، کمر این خانم که از شدت درد خمیده شده بود، مثل فنر باز شد و کاملاً خوب شد!
منبع: کتاب نکته‌ها از گفته‌ها 

/ 0 نظر / 2 بازدید