شبنم معرفت

روزی دل آگاهی از راهی می رفت و به قبرستانی رسید: دید مردی بر سر قبری نشسته و می گرید. پرسید چرا گریه می کنی؟ گفت: دوستم مرده است برای او می گریم. گفت: چرا دوستی بگیری که بمیرد؟ دوستی برگزین که هرگز نمیرد.

/ 0 نظر / 3 بازدید