دیدار یار سفر کرده
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

تشرف علی بن مهزیار اهوازی به محضر امام زمان علیه السلام

 

جناب علی بن مهزیار : بیست بار با قصد این که شاید به خدمت حضرت صاحب الامر (ع ) برسم ، به حج مشرف شدم ، اما در هـیـچ کـدام از سفرها موفق نشدم .

تا آن که شبی در رختخواب خودخوابیده بودم ، ناگاه صدایی شنیدم که کسی می گفت : ای پسر مهزیار، امسال به حج برو که امام خود را خواهی دید.

شادان از خواب بیدار شدم و بقیه شب را به عبادت سپری کردم .

صـبـحـگاهان ، چند نفر رفیق راه پیدا کردم ، و به اتفاق ایشان مهیای سفر شدم و پس ازچندی به قـصـد حـج براه افتادیم .

در مسیر خود وارد کوفه شدیم .

جستجوی زیادی برای یافتن گمشده ام نـمـودم ، امـا خـبـری نـشـد، لذا با جمع دوستان به عزم انجام حج خارج شدیم و خود را به مدینه رسـانـدیـم .

چـنـد روزی در مدینه بودیم .

باز من از حال صاحب الزمان (ع ) جویا شدم ، ولی مانند گـذشـتـه ، خـبـری نیافتم و چشمم به جمال آن بزرگوار منور نگردید.

مغموم و محزون شدم و تـرسـیـدم کـه آرزوی دیـدار آن حـضـرت بـه دلم بماند.

با همین حال به سوی مکه خارج شده و جستجوی بسیاری کردم ، اماآن جا هم اثری به دست نیامد.

حج و عمره ام را ظرف یک هفته انجام دادم و تمام اوقات در پی دیدن مولایم بودم .

روزی مـتـفـکـرانـه در مسجد نشسته بودم .

ناگاه در کعبه گشوده شد.

مردی لاغر که با دوبرد (لباسی است ) محرم بود، خارج گردید و نشست .

دل من با دیدن او آرام شد.

به نزدش رفتم .

ایشان برای احترام من ، برخاست .

مرتبه دیگر او را در طواف دیدم .

گفت : اهل کجایی ؟ گفتم : اهل عراق .

گفت : کدام عراق ((26))

؟ گفتم : اهواز.


گفت : ابن خصیب را می شناسی ؟ گفتم : آری .

گـفـت : خدا او را رحمت کند، چقدر شبهایش را به تهجد و عبادت می گذرانید وعطایش زیاد و اشک چشم او فراوان بود.

بعد گفت : ابن مهزیار را می شناسی ؟ گفتم :آری ، ابن مهزیار منم .

گفت : حیاک اللّه بالسلام یا اباالحسن (خدای تعالی تو را حفظ کند).

سپس با من مصافحه و معانقه نمود و فرمود: یا اباالحسن ، کجاست آن امانتی که میان تو و حضرت ابومحمد (امام حسن عسکری (ع )) بود؟ گفتم : موجود است و دست به جیب خود برده ، انگشتری که بر آن دو نام مقدس محمد و علی (ع ) نـقش شده بود، بیرون آوردم .

همین که آن را خواند، آن قدر گریه کرد که لباس احرامش از اشک چشمش تر شد و گفت : خدا تو را رحمت کند یاابامحمد، زیرا که بهترین امت بودی .

پروردگارت تو را به امامت شرف داده و تاج علم و معرفت بر سرت نهاده بود.

ما هم به سوی تو خواهیم آمد.

بعد از آن به من گفت : چه را می خواهی و در طلب چه کسی هستی ، یا اباالحسن ؟ گفتم : امام محجوب از عالم را.

گفت : او محجوب از شما نیست ، لکن اعمال بد شما او را پوشانیده است .

برخیز به منزل خود برو و آمـاده باش .

وقتی که ستاره جوزا غروب و ستاره های آسمان درخشان شد، آن جا من در انتظار تو، میان رکن و مقام ایستاده ام .

ابـن مـهـزیـار مـی گـوید: با این سخن روحم آرام شد و یقین کردم که خدای تعالی به من تفضل فـرمـوده است ، لذا به منزل رفته و منتظر وعده ملاقات بودم ، تا آن که وقت معین رسید.

از منزل خارج و بر حیوان خود سوار شدم ، ناگاه متوجه شدم آن شخص مراصدا می زند: یا اباالحسن بیا.

به طرف او رفتم .

سلام کرد و گفت : ای برادر، روانه شو.

و خودش براه افتاد.

در مسیر، گاهی بیابان راطی می کرد و گـاه از کـوه بالا می رفت .

بالاخره به کوه طائف رسیدیم .

در آن جا گفت : یااباالحسن ، پیاده شو نماز شب بخوانیم .

پیاده شدیم و نماز شب و بعد هم نماز صبح راخواندیم .

بـاز گفت : روانه شو ای برادر.

دوباره سوار شدیم و راههای پست و بلندی را طی نمودیم ، تا آن که بـه گـردنـه ای رسـیـدیـم .

از گردنه بالا رفتیم ، در آن طرف ، بیابانی پهناوردیده می شد.

چشم گشودم و خیمه ای از مو دیدم که غرق نور است و نور آن تلالویی داشت .

آن مرد به من گفت : نگاه کن .

چه می بینی ؟ گفتم : خیمه ای از مو که نورش تمام آسمان و صحرا را روشن کرده است .

گفت : منتهای تمام آرزوها در آن خیمه است .

چشم تو روشن باد.

وقـتـی از گردنه خارج شدیم ، گفت : پیاده شو که این جا هر چموشی رام می شود.

ازمرکب پیاده شدیم .

گفت : مهار حیوان را رها کن .

گفتم : آن را به چه کسی بسپارم ؟ گفت : این جا حرمی است که داخل آن نمی شود، جز ولی خدا.

مهار حیوان را رها کردیم و روانه شدیم ، تا نزدیک خیمه نورانی رسیدیم .

گفت :توقف کن ، تا اجازه بگیرم .

داخل شد و بعد از زمانی کوتاه بیرون آمد و گفت : خوشا به حالت که به تو اجازه دادند.

وارد خـیـمـه شـدم .

دیـدم اربـاب عـالم هستی ، محبوب عالمیان ، مولای عزیزم ،حضرت بقیة اللّه الاعـظـم ، امام زمان مهربانم روی نمدی نشسته اند ((27))نطع سرخی برروی نمد قرار داشت ، و آن حضرت بر بالشی از پوست تکیه کرده بودند. سلام کردم .

بـهـتـر از سـلام من ، جواب دادند.

در آن جا چهره ای مشاهده کردم مثل ماه شب چهارده ،پیشانی گـشـاده با ابروهای باریک کشیده و به یکدیگر رسیده .

چشمهایش سیاه وگشاده ، بینی کشیده ، گونه های هموار و برنیامده ، در نهایت حسن و جمال .

بر گونه راستش خالی بود مانند قطره ای از مشک که بر صفحه ای از نقره افتاده باشد.

موی عنبربوی سیاهی داشت ، که تا نزدیک نرمه گوش آویـخـتـه و از پـیشانی نورانی اش نوری ساطع بود مانند ستاره درخشان ، نه قدی بسیار بلند و نه کوتاه ، اما کمی متمایل به بلندی ، داشت .

آن حضرت روحی فداه را با نهایت سکینه و وقار و حیاء و حسن و جمال ، زیارت کردم ،ایشان احوال یـکایک شیعیان را از من پرسیدند.

عرض کردم : آنها در دولت بنی عباس در نهایت مشقت و ذلت و خواری زندگی می کنند.

فـرمـود: ان شـاءاللّه روزی خـواهد آمد که شما مالک بنی عباس شوید و ایشان در دست شما ذلیل گـردنـد.

بـعد فرمودند: پدرم از من عهد گرفته که جز، در جاهایی که مخفی ترو دورتر از چشم مـردم اسـت ، سـکـونـت نکنم ، به خاطر این که از اذیت و آزار گمراهان در امان باشم تا زمانی که خدای تعالی اجازه ظهور بفرماید.

و به من فرموده است : فرزندم ، خدا در شهرها و دسته های مختلف مخلوقاتش همیشه حجتی قرار داده است تا مردم از او پـیـروی کنند و حجت بر خلق تمام شود.

فرزندم ، تو کسی هستی که خدای تعالی او را برای اظهار حـق و مـحـو بـاطل و از بین بردن دشمنان دین و خاموش کردن چراغ گمراهان ، ذخیره و آماده کـرده است .

پس در مکانهای پنهان زمین ، زندگی کن و از شهرهای ظالمین فاصله بگیر و از این پـنـهان بودن وحشتی نداشته باش ، زیراکه دلهای اهل طاعت ، به تو مایل است ، مثل مرغانی که به سـوی آشـیـانـه پـرواز مـی کنند واین دسته کسانی هستند که به ظاهر در دست مخالفان خوار و ذلیل اند، ولی در نزدخدای تعالی گرامی و عزیز هستند.

ایـنـان اهـل قـنـاعـت و متمسک به اهل بیت عصمت و طهارت (ع ) و تابع ایشان دراحکام دین و شـریـعـت مـی بـاشـند.

با دشمنان طبق دلیل و مدرک بحث می کنند و حجتهاو خاصان درگاه خـدایند، یعنی در صبر و تحمل اذیت از مخالفان مذهب و ملت چنان هستند که خدای تعالی ، آنان را نمونه صبر و استقامت قرار داده است و همه این سختیها را تحمل می کنند.

فرزندم ، بر تمامی مصایب و مشکلات صبر کن ، تا آن که خدای تعالی وسایل دولت تو را مهیا کند و پـرچـمـهای زرد و سفید را بین حطیم ((28))

و زمزم بر سرت به اهتزاردرآورد و فوج فوج از اهل اخـلاص و تـقـوی نـزد حـجرالاسود به سوی تو آیند و بیعت نمایند.

ایشان کسانی هستند که پاک طینتند و به همین جهت قلبهای مستعدی برای قبول دین دارند و برای رفع فتنه های گمراهان بـازوی قـوی دارنـد.

آن زمان است که باغهای ملت و دین بارور گردد و صبح حق درخشان شود.

خـداونـد بـه وسیله تو ظلم وطغیان را از روی زمین بر می اندازد و امن و امان را در سراسر جهان ظـاهـر می نماید.

احکام دین در جای خود پیاده می شوند و باران فتح و ظفر زمینهای ملت را سبز وخرم می سازد.

بعد فرمودند: آنچه را در این مجلس دیدی باید پنهان کنی و به غیر اهل صدق و وفا وامانت اظهار نداری .

ابـن مهزیار می گوید: چند روزی در خدمت آن بزرگوار ماندم و مسائل و مشکلات خود را سؤال نمودم .

آنگاه مرخص شدم تا به سوی اهل و خانواده خود برگردم .

در وقـت وداع ، بیش از پنجاه هزار درهمی که با خود داشتم ، به عنوان هدیه خدمت حضرت تقدیم نموده و اصرار کردم که ایشان قبول نمایند.

مـولای مـهـربـان تـبـسـم نموده و فرمودند: این مبلغ را که مربوط به ما است در مسیربرگشت استفاده کن و به طرف اهل و عیال خود برگرد، چون راه دوری در پیش داری .

بعد هم آن حضرت بـرای مـن دعـای بـسـیاری فرمودند.

پس از آن خداحافظی کردم و به طرف شهر و دیار خود باز گشتم

 

 

- عراق در اصطلاح گذشتگان به دو جا گفته می شده : اول ، عراق عرب ، یعنی همین کشوری کـه مـعـروف اسـت . دوم ،عـراق عـجـم کـه بـه بخشهائی از مرکز ایران ، یعنی محدوده ای شامل کرمانشاهان ، همدان ، ملایر، اراک ، گلپایگان واصفهان گفته می شده است .

- چرمی که به عنوان زیرانداز استفاده می شده است .

- حطیم : محلی در مسجدالحرام کنار خانه کعبه است .

کمال الدین  ج 2، ص 119، س 33