لطفا... دستم را بگیر...
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

به سگ بودنم افتخار می کنم...

این را سگ اصحاب کهف گفت

نه به خاطر غرور و خودپسندی

به خاطر همراهی با اصحاب کهف

آنانی که بنده خوب خدا بودند

و فعل بندگی را درست ادا کرده بودند

و زیر بار بندگی ناخدایان نرفته بودند

و سرکش بودند نه برای خدا..

برای زراندوزان و زورمداران 

آنانی که همیشه تاریخ زنده اند و بیدار

ولی ما...

خودم را می گویم!

خدای قشنگم...

که فکر می کنم

 آنها خوابند و من بیدار...

هر سال که شب قدر می رسد

به عادت همیشگی به خانه ات می آیم

و تا سحر ختم جوشن کبیر می کنم

قرآنی که ۱ سال است اورا ندیده ام!

به سر می گیرم...

و یارب یارب گفتنم

تن بغل دستی ام را می لرزاند

و آخر سر التماس دعایی..

و گفتن این جمله کلیشه ای!

که آقا جان نمی آیی...؟

فقط کافی ست پایم را

از خانه تو بیرون بگذارم

باز هم همان عادت های زشت

به سراغم می آیند

یعنی به سراغشان می روم

...دروغ می گویم

غیبت می کنم

گول می خورم

به بهانه پیدا کردن تو!

به بیراهه می روم

و تازه هر کس آدرست را خواست

به همان بیراهه هدایتش می کنم

بعضی و قتها فکر میکنم ...

بهترین وبلاگ نویس جهانم!

...و برای نظرات دوستانم

 تره هم خورد نمی کنم!

و خودت بهتر می دانی

هزاران کار بیهوده دیگر

خدایا مرا ببخش

که این را می گویم

خودم را که نمی توانم گول بزنم!

دارم با شما بازی می کنم

آن هم چه حرفه ای و تکنیکی!

خودم و شمارا سرکار گذاشته ام!

تازه نتیجه بازی را هم می دانم

بدون پنالتی و قاب بندی!

 به نفع شما...

خدای خوبم ...خدای عزیزم

کاش حداقل

اندازه سگ اصحابت معرفت داشتم

کاش با آدمهای خوب رفیق می شدم

وبا رفیقان خوب ...آدم !

ولی انگار نه انگار

قرار نیست آدم بشوم!

خدای مهربانم...

به این شبها ی زیبا و پاک

قسمت می دهم

خواهش می کنم..

لطفا ...دستم را بگیر

نه اینکه نگرفته باشی

نه..اینطور نیست

ولی خدای رئوفم

 التماست می کنم

این بار دستم را طوری بگیر

که نتوانم از دستت رها کنم!

می دانی که چه می گویم...

تا شب چیزی نمانده

و لحظه دیدار نزدیک است

خدای همه آدم های شرمنده جهان!

امشب دستم را بگیر

دست همه آدم های فراموشکار را!

تا ما هم رویمان بشود بگوییم

به انسان بودنمان افتخار می کنیم

خدای خوبم...

یادت نمی رود...؟!

ممنونم

روی ماهت را می بوسم

به امید دیدار...