جز معشوق چیزی نیست
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

   بسم رب العشق

همه مدعیان عشق و دلدادگی را گفت در روزی معین  و ساعتی مقرر جمع شوند تا از آن  میان  یکی را که شایسته تر است برای همسری برگزیند . آری دختر  زیبا روی بزرگ شهر را همه خواهان بودند به بهانه عشق ... دستور داد محل ملاقات را در نهایت تجمل و زیبائی آراستند ... تزئینات و اساسیه و تجملات چشمگیر و ........ خود نیز در نهایت  آراستگی  و زیبائی بر کرسی نشست .اذن ورود به مدعیان و عاشقان  داد . همه آمدند جلوات گوناگون و دلربا همه را متحیر کرد . دستور داد به جملگی قلم و کاغذ دادند و گفت هرکس زیباترین چیزی  را که می بیند بنویسد. دست به کار شدند ...  یکی دیوارهای زیبا و یکی تابلوهای رنگارنگ ......... خلاصه همه دست نوشته ها را دادند .موعدی گذاشتند تا نفر برتر و شایسته ی همسری را انتخاب کنند ... در آن میان جوانی  ساده پوش و  در فکر فرو رفته ای را صدا کردند ... جوان  :  چرا صفحه ات سفید است از این همه زیبائی مگر چیزی ندیدی ؟ خیر : من  جز محبوبم و معشوقم  در این جا چیزی ندیدم ... دختر  عاقل او را برگزید چرا که این همه زیبائی او را از یار غافل نکرد ... ما با محبوبمان  ذات اقدس الهی چگونه ایم ؟ جلوه های فانی دنیا ما را از او غافل نکرده ؟  ....... قضاوت با تو میهمان  عزیز  عاشق  خدا و جلوه های خدائی  ...