من بنده فراری توام
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

بسم رب العشق..... ومن فراری شدم ..... از چه کسی ؟ به کجا ؟ از مهربانترین مهربانان .... و به جای لا مکان ...  از خدائی فرار کردم که جز او کسی را نداشته و ندارم . همه سلولهای وجودم را محبت او پر کرده است  از خدائی و رحمتش .... من از روی جهل فرار کردم و او  نیز از من روی بر گرداند  من را در رتبه حیوانی قرار داد  . خور . خواب و ....  آنچه به همه حیوانات و نباتات  داد برای ادامه بقا ....  مرا هم همان داد  ... خوردم وخوابیدم و .... حس عجیب شکستگی و خردی را در همه وجودم به تماشا نشستم .... من و حیوانیت  . منی که بنا بود جانشین او در خاک باشم ... به هر جایی هم که رفتم  آثار او را دیدم ...  به هر جا پا نهادم آنجا را در مالکیت  او دیدم ...هر چه را طلب کردم  اول و آخر . ظاهر و باطن  فقط او بود ..... نا امید از همه جا و همه کس ..... دو باره به  آغوش گرم او برگشتم  ... با خوف از این که رد شوم .... و رجا  .... امید به رحمت مهربانانه او ......  در اولین  برخورد چنان گرم مرا پذیرفت که جای هیچگونه شرمنده گی برایم نگذاشت ....  انگار چشم به راه من نشسته بودتابرگردم  ..... خیال باطلم این بود برای هر جرمم مرا مواخذه کند  .... اما انگار از به زبان آوردن جرم من نیز حیا می کرد  من جرم کردم و او حیا می کند .... باید چه می کردم  ؟ از این همه بی حیائی خود ....  و از رحمت او .... تصورم این بود به بعضی جرمهایم مرا گوشزد کند ..... این چه وضع بندگی است .... ناگاه نوایی لطیف مرا به خود آورد ....  ان الله یحب التوابین ..... یعنی چی ؟  او هم مرا پذیرفته و هم .... نه باورش سخته ... هم مرا خوانده ... وهم می گوید دوستم دارد .... از خجالت سر به زیر انداختم ..... ندائی آمد ... ارفع راسک ... سرت را بلند کن ...  این جا . جای سر بلندی است .... و اینک من فراری نیستم ....  بی اختیار اشک از دو چشم آلود ه ام  جاری می شود .... از قدیمیا شنیده بودم که تو با زمین خورده ها می سازی ..... دلیل رحمت تو همین بس که آلوده ای مثل مرا راه دادی  ....  ای کریم بنده نواز ... حالا که مرا خواندی  آرزوی دیگر مرا بر آورده ساز .... مرا از شهیدان رکاب او قرار بده و مرا از شرم حضورش رها کن ..... این همه لاف زن و مدعی اهل ظهور  ........... پس چرا یار نیامد که نثارش باشیم  ........ سالها منتظر سیصد و اندی مرد است ........... آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم.... اگر آمد خبر رفتن ما را بدهید  ............. به گمانم که بنا نیست کنارش باشیم.